تبلیغات
داستان زیبا - هر که امد چیزی خواست!!!

داستان زیبا

دیــر بـــاریدى بـــاران...!!!!! دیر!!!! من مدت هاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام.....!!!!

هر که امد چیزی خواست!!!
روز قسمت بود،خدا هستی را قسمت می کرد،خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد شما را خواهم داد،سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است!!

و هر که آمد چیزی خواست ،یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن،یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز،یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

 در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :من چیز زیادی نمی خواهم،نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ،نه بالی و نه پایی،تنها کمی از خودت ،تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد،

نام او را کرم شب تاب گذاشت،خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است،حتی اگر به قدر ذره ای باشد،تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی،و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک ،بهترین را خواست،زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است!!!!



[ سه شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ sara ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه